سرش را می دزدد و به آجر های هنوز مستحکم دیوار تکیه می دهد. گلوله سفیر می کشد و می گذرد. دوباره مسلسلش را مسلح می کند. شانه به دیوار می دهد و با یک چرخش نیمه چپ بدنش را از حفاظ دیوار بیرون می کشد و آتش می کند. پای چپش که از زیر تنش در می رود تازه صدای سفیر گلوله را می شنود. "وای! گند زدی بهروز!" تنش روی همان پای چپی که دیگر نیست خراب می شود و از پشت دیوار بیرون می افتد. مسلسل.

-

به پلیس ها پول دادیم و رد شدیم، دنده بدجوری می لرزید. سر یعقوب که از نیم ساعت پیش داشت روی گردنش تاب می خورد بالاخره روی شانه ام رها شد و توانست خور خور کند. یالان هم که تا نیم ساعت پیش از خطرناک بودن خوابیدن پیش راننده صحبت می کرد خوابش برده بود و کله چربش شیشه را به گند می کشید.

تنم عرق می کرد و نشمینم خیس می شد، دنده هم می لرزید، فک کردم هنوز پنج دقیقه نشده که پول داده ایم و از پلیس ها رد شده ایم، چطور یالان و یعقوب این طور سنگین خوابشان برد. کله یعقوب روی شانه ام قل می خورد. گوشم صدایی کرد و باز شد. انگار که تا حالا کیپ بوده باشد. صدای شلیک شنیدم، از عقب. یعقوب بیدار نشد. چیزی از شکمم بالا آمد و راه گلویم را بست، سرفه که کردم پرید بیرون، بزرگ بود و داغ، ریخت روی سینه پیرهنم که دنده هنوز داشت می لرزید. یعقوب بیدار نشده بود. سرخ بود، دیدم که شکمم باز شده و خون مثل چشمه از لای چربی ها و پیرهنم می جوشد و خیسم می کند. پشت گردن یعقوب سوراخ به قواره یک بیست و پنج تومانی باز شده بود که نوک استخوان گردنش را دیدم و چربی های روی شیشه مغز یالان بود. گفتم "یعقوب، داداش!" داشت گریه ام می گرفت که مردم.

No comments: