پا برهنه...
پا برهنه در بهشت را دیدم. دو ساعت جلوی سینما منتظر شروع فیلم ماندم و تنها کاری که کردم دقت به سرتاپای مردم بود و موسیقی گوش کردن و سیگار کشیدن، نه زیاد. اولین بلیت را خریدم، اولین اخم را آقای بلیت پاره کن به من کرد و آخرین نفری هم که خودش را از سالن بیرون برد من بودم. دو سال پیش در جشنواره دیده بودمش، اما این بار تنها بودم و فیلم که تمام شد حس می کردم استخوانی در بدنم نیست که نشکسته باشد. "حرف ها، نگاه ها،" ... نگاه فیلم کاملا ضد مذهبی است و جالب اینکه جایزه ویژه سال پیامبر اکرم را هم برده است. از سینما که بیرون آمدم سرم مثل سر خرسی که ده کندوی عسل را با هم خورده باشد ونگ ونگ می کرد، گوشم درد می کرد و مفم آویزان بود چون جرات نکرده بودم توی سالن هورتش بکشم پایین یا بالا، و همه چیز را بدتر و شفاف تر می دیدم.
.
- چی بش بگم؟
- یه چیزی که خوشحالش کنه.
- تو زندگی من چی هست که خوشحالش کنه؟ دروغ بگم؟
.
پریشب خواب دیدم برف آمده تا سر زانو، و دانستم که گرمی هوا همه گرمی قبل از بارش برف بوده، و دیگر اینکه "دیگه هیچی از خدا نمی خوام، کاش فقط یه برف حسابی بیاد"
1 comment:
به نام او
نمی دانم چه ربطی دارد یا اصلاً ربطی دارد یا نه؟ فقط یادم افتاد که زمانی maMAD
خواب دیده بود که برف آمده و برفها داغ داغ بودند
Post a Comment