بیا دیگه مزخرف ننویسیم، بیا یه چیزی بنویسیم که همه بفهمن، نه اینکه هی ازش ببریم و تیکه تیکه اش کنیم. سالاد الویه رو دلم براش تنگ شده، یه روز یه بالش گذاشته بودم کنار دیوار و هی دور خیز می کردم و با صورت می رفتم توش، یه دفه که رفتم عقب بالشه افتاد و با صورت خوردم به دیوار، خون دماغ شدم طبق معمول، سه ربع ساعتی طول کشید. اون شب 14 خرداد شصت و هشت بود. می روم سراغ زندگی نامه اش، با آن ابروهای در هم کشیده، بی وجدان کارد می زند به تن آدم. می روم سراغ زندگی نامه اش و سر می خورم به صفحه آخر. اسم من را ننوشته اند. ننوشته اند که آن شب خون دماغ شده ام. ننوشته اند که دلم تنگ بوده و تا خرخره پر بوده ام، خونم زیادی می کرد، می دانم، برای همین خون دماغ می شدم. پقی راه می افتاد روی لب و لوچه و گردنم. نبایست آه بکشی مرد، خیلی کودکانه است. پنچر، این کلمه پنچر از کجا آمده؟

- تاکسی می رسد به میدان، زن تسبیحش را از زیر مقنعه می کشد بیرون و می بوسد، نیایش می کند. شکر می کند که سالم رسیده است. من مثل یتیم هایی که ببینند پدری بچه اش را قلم دوش کرده نگاهش می کنم. صدای خدا می آید: "چی گفت این خانومه؟" بدون اینکه هول و دست پاچه شوم از پیغمبر شدنم می گویم : "هیچی، نیایش کرد، شکر کرد که سالم رسیده" خدا می گوید: "آها، ببخشید مزاحم شدم" می گویم: "انی تایم" آشتی می کنم باهات، شکایتم رو پس می گیرم از زندان بیای بیرون. یاد آخر 1984 می افتم وقتی می فهمم عاشقتم.

حالا من یک چیزی نوشته ام و می توانم راحت تر بخوابم.

1 comment:

مرتضي said...

نمی دانم منظورمان چه بود. يعنی منظورت چه بود از اين که شاعرانگی و ... . اما...
خدا را تا به حد سلامتی کوچکی و تا حد شفای مرضی و ... کوچک کرده اند. شايد هم به درد همين کارها بيشتر می خورد!