زرت و پرت های روزهای بی اینترنت، جمع شده یه جا:

*

تو دود سیگارت رو که می دی بیرون، لرزش بغض رو می شه تو مقطع شدن دودش دید. تو اشک تو چشات زیاد جمع می شه اما هیچ وقت گریه نمی کنی. تو، یه دفه فقط گریه می کنی، می شکنی، هق هقت زشته اما همه رو ... چون این تویی که داری گریه می کنی. تو، کی می دونه کی هستی و واسه چی این کارا رو می کنی. تو فقط یه چیز رو رنگی می بینی از بین اون همه چیز. رنگش قرمزه، یا نارنجی شاید. تو با زنای زیادی می خوابی، تو خیلی خوب بلدی حرف بزنی. تو قدت زیادی بلنده، شاید اگه انقد تو قدت بلند نبود اینقد ... . تو توی صف که نگاه می کنی قیافه ها رو نمی بینی. تو روی قطار ها آب می پاشی تو تابستون. تو پول زیاد داری. تو یه زمانی می رسه که می گن متشکرم آقای یره، متشکرم آقای یره.

متشکریم آقای یره. متشکریم.

*

این خوابگاه جدید خوبیش اینه که می تونی بری تو بالکن و با شیکم گشنه به این فک کنی که آدم پولدارا هم چقدر زندگیشون یه جور دیگه اس.

امروز بعد از مدت ها خط تحریری خودم رو دیدم. نوشتم، با خودکار آبی و با بی شرمی تمام وسط شعر های یکی دیگه، یه شعر از بهمنی نوشتم. بدون این که دکمه جاستیفای رو بزنم و نگران باشم که ورد چه طوری می خواد کلماتم رو بچینه. نوشتم حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه یک صحبت طولانی ام. دندونه های شین تشنه رو هم کشیدم. وقتی هم می نوشتم به هیچ کس فکر نمی کردم.

تورنیکت می دونی چیه؟ از این بنداس که می بندن به بازوی آدم که رگت قلمبه بشه بزنه بیرون، که راحت ازت خون بگیرن. چرا هیشکی خون من رو نمی خواد.

به یه نفر دیگه هم می شه فکر کرد، به یه نفر که با این که باهوشه ولی همیشه تو حرفاش با ولع از لذت سیگار حرف می زنه، سیگاری هم نیست. فقط حرف می زنه. نمی فهمم سیگار چه ربطی می تونه به روشن فکری یا ادبیات یا فلسفه داشته باشه. حالم رو به هم می زنن این جوجه ها.

منم با اینکه چندین ساله که دارم گویینگ آندر و با لذت هرچه باداباد زندگی می کنم اما نمی میرم. ته سیگار رو هم وقتی ول می کنم از بالکن پایین تو این خوابگاه جدید، نگاش نمی کنم، به تخمم هم نیست که پایین رو سر کی ممکنه بیافته، قبلا هم گفته بودم، من کلا آدم الاغ و بیشعوری هستم که دهنم اکثر اوقات مزه ان می ده.

*

دانشجویان عزیز حمام های خوابگاه از هم اکنون به مدت دو ساعت تعطیل می باشند، لطفا از دستشویی ها استفاده نمایید.

*

در پی انکار هولوکاست هستم، با دیدن فهرست شیندلر در اولین روز بدون اینترنت، در پی انکار هولوکاست هستم. جمیعا صلوات...

*

واستاده بودم منتظر آسانسور که بیاد پایین، یهو دیدم یه صدای تلپی اومد تو حیاط، یه حیاط کوچولو هست اون وسط که یه در کوچولو داره که کنار همون آسانسورا واز می شه. فک کردم تو همین قضیه اسباب کشیا یه کارتونی چیزی از اون بالا ول شده پایین، اما صدای نفس زدن می اومد، رفتم جلوتر دیدم یه باباییه، لخت لخت، دهنم وا موند، سالم سالم هم بود، فقط انگار تعادل نداشت، نمی تونست رو پاهاش وایسه. عین این گوساله ها که تازه به دنیا اومدن داشت رو پاهاش بلند می شد. قدشم بلند بود همچی، ریش داشت، تنک، دست کشید به تنش. من مونده بودم همون طور که چرا این سالمه، بالا رو نگاه کرد. دم و دستگاش هم همین طور آویزون بود. گفتم "افتادی؟" گفتم حتما ترسیده قاطی کرده. هنوز داشت بالا رو نگاه می کرد. گفت "از... از ... از اون بالا... افتادم پایین... اینجا." گفتم سالمی؟ گفت "آره... از اون بالا... افتادم... افتادم اینجا." آسانسور اومده بود، گفتم اگه الان اینو با کون لخت اینجا ببینن حتما اخراجش می کنن، تعلیقه رو لااقل خورده. تند دستشو گرفتم و کشوندمش تو آسانسور، دکمه طبقه نه رو هم زدم که هرجا خواست وسط راه پیاده شه. خودش رو تو آینه دیده بود، یهو پرید از جا، کف دستشو کوفت رو آینه، گفت "اوهوووووی تو چقدر شبیه منی ی ی ی ی." نگاه کردم، ناخودآگاه کف دستمو کوفتم رو آینه.

*

اتی رفته خارج براش پول بفرسته، که اینجا بوتیک خودش رو راه بندازه. دلار می فرسته، یو اس دالر

1 comment:

mahsa said...

دعا میکردم دختر باشی.خب نیستی طبق معمول!!حرف هات بو داره...و حالا امیدورام پزشکی بخونی!!و اگه هیچ کدوم هم صادق نباشه.... به هر حال باهوش که هستی!!!