شهر دوباره مال ماست، اما کدام شهر؟ کو شهر؟ اگر بتوانم خیابان ها را پیدا کنم شاید بشود حدس زد که خانه مان کجا بوده است. چند نفری از این ها که الان با من وارد شهر شده اند اهل همین جا هستند؟ چند نفر برای شهر خودشان جنگیده اند؟ از آنها که با ما بودند و حالا نیستند چه؟ روی این خاک باز هم می شود زنده بود؟ خاکی که به خون خو گرفته؟
چه گوهرهایی که برای این خاک زیر خاک شدند، چه رفقایی، چه جان هایی،
حالا که به چیزی که در این همه ماه آرزویش می کردیم رسیده ایم. به پشت سر که نگاه می کنم این همه نعش را نمی توانم باور کنم. شهر را با دهانی پر از فریاد فتح کردیم و حالا باید با دلی پر از آه در آن زندگی کنیم. ساعت های اول فتح ساعت های خوب و شادی بود. اما حالا که به خودمان آمده ایم و چشممان به پشت سر باز شده...
در چشم های تک تک این مردان می شود همین را دید. کسی هست که رفیقی از دست نداده باشد؟ کسی هست که تنها یک رفیق از دست داده باشد؟
شهر من، دوستت داشتم و فکر این که در دست بیگانه باشی دیوانه ام می کرد، اما حالا که دوباره روی خاک تو ایستاده ام زانوانم می لرزد. دوست دارم خاکت را ببوسم، اما بوی خون مشامم را پر کرده. بیش از همه دوست دارم روی این خاک غلت بزنم و به یاد دوستان از دست رفته ام ضجه بزنم، اشک بریزم و فریاد بکشم، آنقدر که صورتم از اشک و این خاک گل شود. بغض گلو، بوی خاکی که دوستش داشته ام و سعی برای شادی کردن و هلهله با دلی خون. اشک می ریزم و هق هق می زنم و وانمود می کنم که اشک شوق است.
حساب کن هر متر خاک برابر می شود با چند نفر آدم؟
3 comments:
Do you have to create a poem / Writing in such a strange place, and with such a progressive technology that nobody cares about any comment or friendship?
ببخشید من متوجه نشدم، می شه بیشتر راهنمایی کنید؟ یعنی می گم What do you mean?
hamash een saeedi haminjoor harf mizane manam nafahmidam
Post a Comment