هرگز در نیمه های شب (که خیلی نیمه های شب، که شامِ خورده از راست روده هم گذشته و) گرسنگی لذت دود را منقص می کند، هویج نخورید! مگر آنکه معده تان آسیاب باشد و برای دستگاه گوارشتان چیزی شبیه دودکش (یا همان لوله هایی که خشکشویی ها در جوی رها می کنند) تعبیه کرده باشید.
نان هست، سق بزنید.

گفتم نگفته نخوابم.

7 comments:

الهام said...

ياد اسم نجات دهنده م افتادم !

مبارک باشه صفحه ي جديد

صادق said...

گفتم، گفتم حرجی نیست بر کوشندگان حماقت و یاری دهندگان نفهمی، گفتم امیدی نیست و اینان این قدر پرت و پوک و پر مدعایند که بر نمی تابند در گل ماندگی ، فساد و گندیدگی فکرشان را. از نوشتارم گفتید و بی جهتش خواندید- که البته سال هاست شما و اخلافتان با هایهو و کف بر لب نشاندن جهت راحتی خیال و استحمار خود مالوفید- تصدقت شوم بنده که داستان و حکایت نقل نمی کنم یک یادداشت موجز و مختصر و کوتاه نه بگو یک فریاد برآمده از جان، نوشته ام در رد و تکذیب و طرد نوع فکر و جهت دیدی که در نوشتار شما عیان بود و اعلام تبری و پاکی و بیزاری از آن جستم تنها و تو بگو برای رضای دل خویش ،مرا چه کار که برای چه نوشته اید من به عصاره کلام می نگرم، به چگونه، به گفتار ،نه به گوینده که شما بدان می پردازید، البته که جمود فکری و تصلب اندیشه تان است که سد ستبری می شود در برابر درست دیدن و شنیدن و گفتن، این واماندگی و فلاکت و پریشانی است، که تنها اگر عقیده ی سنجیده ی در خورند نیروی اندیشیدنی داشتید در می یافتید که چرا آن بند ها را از هم گسست دادم و بدان شکل نوشتم که در نظر کوته و تنگ و تند شما پراکندگی و باری به هر جهتی آمد.البته با پاسختان اطینانم دادید که فرای نفهمی ،قسمی از این رفتار همان جنگولک بازی و ادا و اطوارهای ریاکارانه و دغل بازانه و سالوس شما "روشن"! فکران عصر معاصر ماست. شما که می نویسید و هر تراوشی از هر گوشه تان را به اصطلاح داستان و چه و چه می دانید، نمی دانید که نثر یعنی فهم، یعنی درک و شعور و اندیشه. که نثر تنها با تمرین و رنج و مرارت انسان کوشنده به کف می آید و برای درک و هضمش نیز شعور نیاز است شعور فهمنده ی کوشا نه نادان نا آگاه عقیم! نغز تر آن که من را به ناف جماعتتان می بندید همچون کودکانی که در پاسخ عاجز مانده اند و مفری بر خود نمی بینند و ناچار همه ی پلشتی و هرزگی و بی حرمتی ها را منتسب به دیگری می کنند که این نیز از صفات همان ها است و شما هم احتمالا سر نمونه ی همان دار و دسته ای که نقل شد، جناب نویسنده ی چیره دست و روشنفکر برجسته ی هرزگی و بطالت فکری و چرت گویی! آخر جناب منور، با اعمال عقیم چرند بی بخار یاوه که تنها کوتوله های کور لش لنگ بدان می بالند و هیاهو و تشویق و ترغیبشان می کنند که نباید خیال برت دارد که خبری شده است و سری میان سرها درآورده ای و هر جفنگ جلف پستی که دلت خواست بگویی که حتی خیالش نیز حماقت در حماقت است.
جالب تر و شیرین تر این که ابتدا می فرمایید گفتار بنده یا به قول نوشتار که نه ونگ ونگ تان، لاطائلات، است و بی ارج و ارزش برای داوری و پاسخ و بعد فریاد هل من مبارز در می دهید و به سبک اخلاف چماق دارتان نفس کش می طلبید. سرشتی است، می دانم، کاریش نمی توان کرد، قلدر مآبی و قیم بازی درآوردن را درتان نهادینه کرده تد و چه خوب و دقیق و درست درس هایتان را پس می دهید. جهل مرکب تان نیز کار را بی هیچ مرارتی چه سهل و ساده کرده است و درک نمی کنید و نمی بینید و نمی خواهید بفهمید که سرعت رو به فزونی تان نه از قوه ماهیچه هایتان از شیب پرتگاه سقوط است.
نام شیوا و روشن گری بر وبلاگتان نهاده اید، دست مریزاد، به زرت و پرت تان برسید.

Khodayar said...

: ))
اووه، ببين چه كرده اينجا! از چي مي سوزي تو؟ احساس مي كنم درونت آتشي برپاست كه بيشتر از همه داره ماتحتت رو مي سوزونه.
من جاي تو بودم جاي اين همه اجزاي لغت نامه كه مخرجت رو زخم كرده و ازت در اومده يه فحش آب نكشيده درست و حسابي مي دادم و خودم رو خالي مي كردم.
بحثم ديگه نداريم، اينجا جاي خوبيه كه خودت رو خالي كني. بيا فحشت رو بده برو. آدرسم اگه خواستي حاضرم روبروت بايستم كه يه كم دماي ماتحتت بياد پايين تر.

: ))
چته تو واقعا؟

صادق said...

وه که چه زود صورتک از چهره برداشتید و به سرشت گند و زبان هرزه درایتان بازگشتید جناب اسطوره بلاهت و جهالت و نفهمی
شما بالکل از مرحله پرتید و هر گفتارتان تنها لبخندی به لب می نشاند که دیگر چقدر ناآگاهی و خیره سری و چرند گویی. هرگز گمان نمی بردم کسی بدین درجه در لوث فکری و کوته نظری و بد زبانی خبره باشد. احسنت. خیال عبثی است تلاش برای گفتگو با شما که تنها جهان را از فراخنای سوراخ تنگ سوزنی می بینید و طبعا اندیشه ای نیز اگر باشد به همان اندازه ناقص و نا پخته و بی ارج است.
قربانتان بروم اندکی به سیر و دلایل و موضوع گفتگویمان توجه کنید- که اگر بتوانید- پاسخ پرسش هایتان را در می یابید- که البته در شان شما با این درجه کوشندگی در یاوه و جفنگ ذهنی نیست که بیابید_
اگر که نثرم منجر به ناراحتی مزاج تان گشته یا در نواحی خاصی گیر کرده البته که می توانید با رجوع به فرهنگ لغات مقداری سمبه بزنید تا فرو رود که کدام عقل سلیم و ذهن روشن و فکر پاکی است که نوشتارتان را بخواند و ملتفت نشود که این داد و قال چاله میدانی تان از سر نفهمی و کم شعوری و پریشان فکری است که در پاسخ منطقی و مستدل و هوشمندانه عاجز مانده و به ناچار به پرت و پراکنده گویی و اعوجاج افتاده و تنها چاره را در فحاشی و هرزه گویی و چماق کشی دیده اید.
خدمتتان عرض کردم به خودتان سختی مرارت و رنج ندهید، من نیز بیش از این مسدع اوقات شریف نمی شوم که امید پاسخ مستدل از شما پوچ و پوک و بی معناست.به زرت و پرت تان برسید، فقط کوشش نکنید چندان خارج از این گودال کثافت تان، لجن پراکنی و یاوه گویی بفرمایید که صادقی پیدا شود و عیش پلشت تان را منقض گرداند. ای خوشا عشرت لحاف کشان.
زیاده عرضی نیست.
سایه عالی بر سر اهل جهالت مستدام.

Anonymous said...

به نام او
بالاخره از شر اون رنگ مزخرف بلاگت خلاص شدم! چه عجب! اوخیش...! راستی این بابا از کجا پیداش شده؟ به نظرم .... ولش کن به من چه که نظر بدهم، زیاد وقت خودت را نگیر

سایه عالی بر سر ما مستدام

Unknown said...

سلام و درود و شعر...
ظاهراً تو گلوله ای هستی /در رکاب ِ تفنگ ِ مردی مست
هر کجای مسیر باشی باز /یک نفر توی ِ طالع ِ تو هست

--------------------------------------------------------//
مانیـــــــــــــــــــــــــــــــا به روز است / با درد / و البته می خواهم شاعر بمانم .....
زاییدن هم اینطوری درد ندارد.

دکترم گفته حتمن باید نشانه ای داشته باشد
اما نمی دانم چرا
وقتی کلاهم را برعکس روی سرم می گذارم
کسی متوجه نمی شود بیمارم
-----------------------------------------------------
"دیوانه وار در دلم می گفتم آه فرانچسکو! فرانچسکو! درست همانطور که بقیه می گویند آه خدا! خدا!......"
-------------------------------------------------//------
توی ِخواب دوچرخه می غلطید/ روی ِ برف ندیده اسکی شد
من که از اولش نفهمیدم / لحظه ای کِه شکسته شد چی شد؟

منتظر دیدار دوستان و نظرات گرانبهایشان هستم................................

آیدین said...

خدا
ای خدا

یعنی، وقتی تصورت می کنم در حال گفتن این نوشته هاتو علی الخصوص کل کلت با این باباصادق کیف می کنم
می گم چی شد که اینقدر دوست داشتنی شدی؟

هنسی هات رو که نخوردیم
اوزو گرفته بودم بیارم دور هم که اون هم نشد
حالا باید بمانیم شکم بعدی را که زاییدیم بیایم مرخصی در سایه ات