مانوح مرده بود و مادرم که هیچ گاه اسمی نداشت هم؛ دست دلیله را کشیدم که به موهایم بند بود. نیامد، آنقدر نوشیده بودم از آن، از آن، که نه دستم به فرمان من بود و دست او به فرمان دست من، داشت می تراشید، می دانستم چه می کند و چرا می کند اما فرمان از آن من نبود. گاز زدم به انار های شکفته روی سینه اش در عوض. فردا چشم هایم را بیرون می کشید، می دانم، امشب اما منم که دندان می زنم به انار های شکفته روی سینه دختری که خلوت یک یکتان را به جنب و جوشی دردناک وامی دارد.
3 comments:
من كه فكر ميكنم قدرت تو به سبيلاته!
و هيچ اناري حتي ارزش اين را ندارد كه بگذري از يك تار مويش در عوض!
جالبه که خیلی بعد ها اتفاقی بلاگ کسی را پیدا کنی که خیلی قبل ها اندکی می شناختیش
یاد کانون شهرزاد صنعتی هم بخیر
یاد آن پارچه ی نوشته ی جلوی کانون هم بخیر
چه جالب بود
گمونم رتبه ی اول فوق نساجی رو تبریک گفته بودن
آقا ، قلمت دوان
برو بینیم با!
اولا حالت این قدر بد نبود
Post a Comment