بعد از فعل هایی که خیلی هم فعل نیستند، در بازدم منگنه هایی که حفر می دهند و فشار می کنند، با خط هایی عمیقی که روی تن مسی ام افتاده، در خلسه های بعد از عطسه، خیره به صفحه هایی که روشن شوند شاید، رها می شوم و آنقدر به چیزهایی که می توانم آنقدر پیچیده سرهم کنم که فقط خودم بفهمم و خودش فکر می کنم و خودش، که خودم دود می شوم از انتهای دست راستم و می چرخم دور سرم از سمت چپ که پیچیده. و فکر می کنم.
1 comment:
زیاد فکر نکن، گوز میشی، گوزوووووووووووو
Post a Comment