فاطی خانم را در دفتر فروش بلیت، پشت باجه آن دوشیزه خوشپوش رها کرده ام. دلم را سرگردان کرده ام میان چند، چندین چند. که هی چشمهایم پر و خالی بشود و هی سر نرود که نکند سربرود. مفعول زوری های اجبار، که دست و پا می زند زیر بار "این نیز بگذرد" های مکرر در و دیوار، که هی پتو را از این سرش می کشد به آن سرش و کوشیده و می کوشد تازه نگه دارد زخمایش را، که خواب مدفوع های عظیم جثه تکه تکه شونده می بیند و هر نیم ساعت یکبار چشم باز می کند میان تاریکی سرما، منم.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment