شش سالم که بود، یک شیر به پدر پسر شجاع ظلم کرده و حقش را ناحق کرده بود. پنجول پدر پسر شجاع پنجول پنجه در پنجه انداختن با شیر نبود، پس شرح ماجرای اجحاف را با تیراژ بالا مکتوب کرد که همه حیوانات خواندند و پدرک پیروز شد و حقش را از دهن شیر بیرون کشید؛ این طور بود که با معجزه قلم آشنا شدم و خوشم آمد.
شاید هشت سالم که بود، پروانه ها را می گرفتم؛ قبلا شعر و آوازهایی راجع به عشق شنیده بودم. چند تا از پروانه ها را زیر دیگی که برایمان ماکارونی یا استامبولی دم می کرد رها کردم و با حظی که هنوز صدا از استخوان هایم در می آورد دیدم که با سر شیرجه می زدند به آبی های آتش و حتی خاکسترشان هم آنجا زیر دیگ باقی نمی ماند؛ عشق و مرگ را با هم دیدم و شناختم و تصمیم گرفتم که یا با مرگ کنار بیایم و یا عاشق نشوم، هیچ وقت.
بچه تر که بودم، کمتر از یک سال، یاد گرفتم بگویم "حمال" و با فحش آشنا شدم، برای شروع کلمه مناسبی بود، از انتخاب خودم راضی هستم و به آن می بالم.
سه پاراگراف... حالا وقت نتیجه گیری است.
3 comments:
une belle noir...c'est vrai,et j'aime beaucoup votre noir vue et ca m'iteresse aussi de vous parler en francais.merci a vous.
je suis raha
در زبان نامدست آن كه منم، اينت كه هان تو شوريده سه گونه خط نوشتم كه تويي، شمس تبريز را چو نادر بحر و يونس آن سان كه عربده و خاكستر و الماس و عريان كندم از مي گويدم بيا...
دارم شكست ميخورم!
Post a Comment