دیشب را در ال سالوادور گذراندیم، برادر خوانده سان سالوادور، یکی دیگر از شهرهای دیگر روی این مستراح متحرک متبرک. ککمان هم نگزید از این که ماهش آن قدر به زمین نزدیک بود، شلاک می گفت الان است که آسمان لهمان کند روی زمین. حالا هم در راهیم به سمت مقدونیه، می گویند در راه شهرهای را می بینیم که مردمش باور دارند خدایشان به هیچ چیز معتقد نیست. یک خدای بی دین دارند. در سان سالوادور چند بار دیدیم که رهگذران به ناگاه فریاد می زدند "شاید!" دل مسکوت برای زنم تنگ شده، این را از آه هایی که گه گدار می کشد و بعدش بلافاصله به یکی از فیلم های گدار اشاره می کند می فهمم.

بعید نیست، شاید من هم در این سفر ایمان آوردم.

4 comments:

khato0n said...

shayaaaaaaaaaaaaaaaad!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سعيدي said...

من از اين جور قصه ها خوشم مياد

arash said...

Amigo, la historia es perfecto :)

arash said...

وای... داشتیم جزغاله می شدیم.
خواب بودیم که رعد و برقش گرفت. نمی دونم شاید هم اسمش چیز دیگه بود.
ایمان بیار