غول قرمز، به نرمی یک کفش دوزک روبرویم فرود آمد و از حالم پرسید. فضاهای خالی پر شده ام را نشانش دادم و گفتم که با این اوصاف دیگر به او احتیاجی ندارم. گیتار برقی اش را از جیبش در آورد و شروع کردن به نواختن. همراهی و دست آخر تشویقش کردم. بعد به همان نرمی که فرود آمده بود پر کشید و رفت.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
من هم دوست دارم غول قرمزی را تشویق کنم. حالا هر کاری که می کند. چه گیتار بزند چه حرف چه ...
خدايار
دارم بهت مي گم
يه بار ديگه بيام اينجا نظر بدم و دوباره اسم و ادرس وبلاگ بخواد من نيستما!!!
خوبي؟
خبري ازت نيست؟
چي كار مي كني؟
فكر نكن كه دلم تنگ شده بود يا اين حرف ها... بيكار بودم
Post a Comment