2 comments:

مریم حقیقت said...

سلام، این قصه ادامه ندارد !موافقی؟یا علی

ali s r said...

بالاخره رفتم میدان خدایان دست و رو نشسته. ساعت ۱۰۷ نشده بود که اسبم را دور میدان پارک کردم. با خودم فکر کردم که ایکاش خیلی منتظر نمانم. میدان خلوت بود. هر ۱۱۰ دقیقه یکبار هم کشتی رد نمی شد. کوزه های آب وسط خیابان از دیشب آنقدر آفتاب خورده بودند که خشک خشک شده بودند. جوری که وقتی گوشت را نزدیک دهانه شان می بردی صدای دریا می امد.

ساعت نزدیک ۱۰۸ شده بود که اوفلیا بالاخره آمد. بدون اسب و گفت که پرواز سر صبح را بیشتر از اسب سواری دوست دارد. گفتم که دست و صورتش را شسته؟

جواب داد که نه "چونکه بابام بیدار بود"

گفتم که کوزه ها هم آب ندارند. و از اوفلیا خواستم تا بیدار شدن خدایان دست و رو نشسته صبر کند. در جوابم به سمت آسمان اشاره کرد و گفت که اسبم را دارند جریمه می کنند!