یه روز یه آقا خرگوشه / رسید به یه بچه موشه / موشه پرید تو سوراخ / خرگوشه گفت : آخ!
وایسا وایسا کاریت دارم / من خرگوش بی آزارم / بیا از سوراخت بیرون / نمی خوای مهمون؟
موشه یواشی سرشو / از توی سوراخ کرد بیرون / دید که گوشاش درازه / دهنش وازه.
شاید می خواد بخوردم / یا با خودش ببردم / پس می رم پیش مامانم / آنجا می مانم.
مادر موشه عاقل بود / یه زن خوب و کامل بود / یه نگاهی کرد به خرگوش / گفت به بچه موش.
نترس جونم این مهمونه / خیلی خوب و مهربونه / پس برو پیشش سلام کن / بیارش خونه!
مهد کودک والفجر، کلاس خانوم موستوفی، آریاشهر اهواز. سرسره هم داشته تو حیاطش. آفتاب ما نهان شد زیر میغ.
1 comment:
مرسی جقدر خاطره انگیز بود
Post a Comment