در آسانسور، ساعت مچی ام را نگاه کردم؛ لبهای پسری که قابلمه پر از باقالی پلو با گوشت در بغل داشت تکان خورد. دیوید گیلمور گفت:

Let the night surround you

هدفون را از گوشم بیرون کشیدم و گفتم بله؟ با قابلمه پر از باقالی گفت: اذان رو ساعت چند می گن؟ گفتم نمی دانم. سرش را پایین انداخت، ابروهایش بالا رفتند، لبهای و چشم هایش گرد شدند و گفت: اُه! دیوید گیلمور گفت:

Let it grow… feel the warmth beside you

No comments: