که بر آن قوم درراه مانده و وامانده و در دشت خشک کویر مرده نه آسمان گریسته و نه زمین. که بهر آن قوم همگی با تن های باد کرده و کرکس های پران و حشرات آوازه خوان نه کاروانسرایی بوده و نه واحه ای. که از آن قوم روبرگردانده بوده اند. که در آن قوم نه پیمبری برگزیده و نه مژده دهنده ای و نه ترساننده ای. که برنگزیده. که آن قوم همگی حتی با همان تن های باد کرده و حشرات آوازه خوان همگی درس پیامبری را از بر بوده اند. که باز برنگزیده. که قومی که بیابانش حاجت روا کند را نه خدایی لازم است و نه مشک آبی. که قوم را چشم در چشم خورشید تابان یافته اند با مردمک های خیره. که مرکب قوم پای افزارهای تاریکشان بوده در شن خشک و سنگ بی بر کویر. که دست نوشته هایشان را همه آهنگین و نغز و عریان برمی بافته اند وقتی برمی بافته اند. که کس ندانسته نام اولین کاشف این دشت و قوم بس ساکت را. که صوت همهمه شان را آبادی های نزدیک می شنیده اند چنان که از جوارشان می گذشته اند. که کس چهره شان را هنگام که گوشت و پوست به صورت داشته اند به یاد نمی آورد. که هیچ یک دست به دست دیگری نداشته در شب و روز سرد و گرم گرد و خاک. که ذکور و اناثشان به خیزش باد باه در دشت زیر کمر به هم می چسبانده اند و در لحظات ملتهب شهوت یک سر و یک صدا تاریخ می گفته اند به لحن حزین و گویشی غریبه. که عددشان همان بوده که هنوز هست و تنی گم نشده از تن های شکننده شان میان شن. که بس؛ که نه کفایت، که عهد نموده گزاردم و حرج از خویش و خویش خویش برداشتم دیگر.

2 comments:

hajiani said...

salam daii
ma ke nafahmidim
yani darke ma be ina neirese
vali ahangat mese hamishas
bahale
cd ro gerefti?
cd ha ro manzorame
omadi biareshon
bye

Ali said...

گفتم روا نباشد كه زبان سعدي در كام و ذوالفقار علي در نيام !