اینجا اصفهانه، من الان خونه ام، نزدیک دو ساله که دیگه به هیچ جا نمی تونم بگم خونه، اینجا که نمی تونه خونه من باشه، چون تنها چیزی که من رو به اینجا وصل می کنه ننه بابامن، که اونا هم خودشون اصلن به اینجا وصل نیستن. خوابگاه هم که اسمش روشه، با اینکه نزدیک هفت ساله که دارم توی خوابگاه ها زندگی می کنم اما خب هیشکی به خوابگاه نمی تونه بگه خونه. یا اون پلاک صد و بیست و هفت خیابون هیفده پادادشهر اهواز؟ که الان نمی دونم هنوز هست یا نه؟ حتی اگه هست و الان آپارتمان شده هنوز پلاکش صد و بیست و هفته یا نه؟ دیگه ممکن نیست که دیواراشم شمشاد باشه، طوری که اگه با تفنگ بادی از تو خونه شلیک کنی یکی تو خیابون بگه آخ. اونجا معنیش واسه من هنوز از هر جای دیگه به خونه نزدیکتره، اما اگه کسی بهم بگه خونه ات کجاست نمی تونم بهش بگم پادادشهر خیابون هیفده پلاک صد و بیست و هفت.
اسباب کشیه، همین الان، نه پنج سال پیش تو اهواز، همین الان تو اصفهان، و من اومدم که کمک باشم. الان که تاریک تاریکه و جز صدای لنگر انداختن بی رگ و پی کولر و نور ضعیف ال سی دی من هیچ نور و صدایی نیست. یه بویی هم می آد، مث بوی روغن بادوم تلخ، یا یه بوی تلخ دیگه، مزه خمیر دندون هم می آد با آب دهنی که مث چسب چوبه، حس لامسه هم یه فرش رو درک می کنه و یه کیبورد. تاریکه اما می دونم که جابجای خونه کارتون روییده، آخری ها و نزدیکترین هاش هم کارتونهای کتابن که بدون در موندن، گوژپشت نتردام و دین چیست و برای کیست هم اگه چراغ رو روشن کنی اولین چیزایین که تو چشم می آن. کتاب هایی که همیشه از همون کتابخونه تو دیواری صد و بیست و هفت انقد تو چشم بودن و اینقد حضورشون مستحکم و زوال ناپذیر به نظر می اومد که هیچ وقت نخوندمشون. تنها چیزهای اویلبل الان اینجا همین کتابهان به علاوه سه تا قاشق و دو تا چنگال، دیگه حتی تو دستشویی هم حوله نیست.
یه قشر دو سانتی چربی و گرد و خاک نشسته روی زندگی، از همونا که روی قطعات بدون حرکت توی گیربکس ماشین ها می شینه. زندگی شده خمیازه، شده کیبورد، شده دمل نشیمنگاه، شده ترس از بواسیر، شده انگشت هایی که دایم بوی گند سیگار می دن؛
مگه هرکی چهار هفته ریش هاشو نتراشه و زیر چشم هاش گود افتاده باشه و اخم هاش همیشه تو هم باشه و حوصله هیچی رو نداشته باشه یا معتاده یه عاشق؟ حالت سومی وجود نداره؟
من یه جزیره بزرگ و بی مصرف دور افتاده ام در بد آب و هوا ترین نقطه جهان، نه نفت دارم نه طلا، تنها حسنم این است که هنوز ناشناخته ام. خواهشمندم قبل از غرق شدن کاملم در اثر آب شدن یخ های قطبی مرا کشف کنید، درست که به هیچ دردی نمی خورم اما لااقل افتخار کشف آخرین خشکی ناشناخته جهان به اسم شما ثبت می شود. در ضمن کروکی کاملم ضمیمه است.
رونوشت: ملکه فرانسه و ملکه اسپانیا
اینها را وقتی نوشتم که فردا بود و همه خواب بودند.
3 comments:
موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست
با این حال خونه ی تو همون خونه ی پادادشهر, حتی اگه دیگه نیست
Salam, man payam am va alaan dashtam weblog et ro az tarighe mobile mikhondam. Kheyli haal kardam. Chand rooz pish be yeki migoftam ma be khatere melyat va aghayedemoon ta abad mahkoom be avaregi va bi vatani hastim. Ayaa ye jaa be serf e mahale tavalod..
... Be serfe mahale tavalod boodan mitoone vatan ya khoone beshe? Ayaa inja mitoone vatan beshe? Are, in vatan hargez baraaye man vatan nashod. Eshkaal nadare, har ki ye joor koonesh paaras, ma ham ta abad aavaare im. Khosh bashi, bye...
Post a Comment